میخوام گردنت بندازم!

(یه بار یکی از دوستام بهم گفت: تو بهم بگو برای اینده و شغلم چیکار کنم.

گفتم: چرا من؟ بلاخره علاقی داری که میتونی دنبالشون کنی و به چیزی که مد نظرته برسی. حالا اینکه نظر منو بخوای متفاوته.

گفت: نه اگه تو بهم بگی چیکار کنم، اگه نشد و نتیجه نداد میندازم گردن تو.)

حرفش به نظرم جالب بود. ادما توی تمام اتفاقات زندگی دنبال کسی یا چیزی بودن که بندازن گردنش. اینجوری بگم که گردن خودت انداختن خیلی سخته. اینکه بفهمی اونی که مقصره خودتی خیلی سخته. اینکه بفهمی خودت کم کاری کردی که اینجوری شد باعث میشه نسبت به خودت حس بدی پیدا کنی و حالت رو بد کنه. ادما دنبال حال بد نیستن و همین باعث میشه از واقعیت دور بشن.

واقعیت درد داده. سختی زیادی داره ولی یه چیزش رو خیلی دوست دارم و قشنگه اونم اینکه هر چی بدست بیاری حاصل دسترنج خودته. یه مزه دیگه ای داره. اینکه بعد از تحمل همه سختی ها و درد ها به چیزی برسی که حقته. خیلی ها از واقعیت فرار میکنن. دنبال کار یه شبه اند. دنبال مال بی زحمت. دنبال حال دایم و بی دردسر. شاید به دست بیاد ولی این یه رویاست که تاریخ انقضا داره. برخلاف واقعیت که دایمیه.

همیشه واقعیت رو انتخاب کردم. با درد دست و پینجه نرم کردم. میکنم و براش راه حل پیدا میکنم. به نظرم واقع بین بودن خیلی هم بد نیست. چیزی خیالی وجود نداره و گاها لذت های طبیعی قشنگی توش پیدا میشه