تسلیم تقدیرم
بعضی وقت ها هست که ادم میشینه و چند سال اینده رو تصور میکنه. چندین سال پیش وقتی با خودم تصور میکردم بعد از ۱۹ سالگی چی میشه، تصور ذهنی من مه بود و غبار. هیچی نمیدیدم. اوایل فکر میکردم بی دلیله ولی به مراتب بهم ثابت شد هر چیزی که نتونم تصور شفاف هم ازش داشته باشم برام پوچ و بی معنیه. کوتاه و تلخه.
کم کم فهمیدم که هر جا که نتونم تصور کنم برام وجود نداره. یه جور حس ششم که تصوراتم معانی زیادی دارن در این حد بگم که وقتی غبار و مه ببینم خبر های خوبی پیش رو نیست.
اون سال ذهنم نتونست پیش بره. قفل شد. اون موقع نمیدونستم معنی این چیه. زمان برد تا بفهمم چطور با تصوراتم کنار بیام. از روزی که ۱۹ سالم شد همه چی ورق برگشت. از اون روز چیزایی به چشم دیدم که تو خوابمم نمیدیدم. تصور که هیچ. اتفاقات پشت همدیگه پیش میومد. برای مقابله باهاش اماده نبودم. هیچکس اماده این اتفاقات نیست.
از اون سال بر خلاف تمام عقاید که تا اون موقع بوده که چه برنامه ای برا زندگی تو داشتن، بازی عوض شده بود. اصل اول این بازی خودت بودی. دیگه تنها شده بودی و باید رو پا خودت می ایستادی. به معنای واقعی اگر کم میوردی همه چی تموم بود. محکوم بودی به ادامه دادن.
از اون روز تصوراتم گاهی به سراغم میومدن. خوب و بد ولی بد خیلی بیشتر بود. به محض اینکه حسم بهم چیزی میگفت اماده میشدم. برای بدترین چیز ممکن. نمیدونستم باید چیکار کنم یا چی میشه فقط میدونستم اتفاق پیش رو اصلا قرار نیست اسون بگذره.
میتونستم اخر داستان رو حس کنم فقط پایان خوش یا پایان بدش رو. کم کم دیدم دونستن اینکه چی میشه اذیتم میکنه. شاید اینکه ندونم باعث بشه براش تلاش کنم. امید داشته باشم هر چند واهی. وقتی تصویری جلو چشمم شکل میگیره سعی میکنم نادیده بگیرم ولی نمیشه. خواستم ندونم ولی نمیشه. برای همین امید ندارم. اعقادی به امید هم ندارم. هر چی هست نتیجه تلاش ماست ولی گاهی تقدیر با وجود تلاش های ما داستان رو جور دیگه ای پیش میبره.
برا همین تسلیم تقدیرم. در اخر اونی میشه که باید بشه.
