حرف دلی

حرفایی که شاید حرف دل تو هم باشه

تسلیم تقدیرم

بعضی وقت ها هست که ادم میشینه و چند سال اینده رو تصور میکنه. چندین سال پیش وقتی با خودم تصور میکردم بعد از ۱۹ سالگی چی میشه، تصور ذهنی من مه بود و غبار. هیچی نمیدیدم. اوایل فکر میکردم بی دلیله ولی به مراتب بهم ثابت شد هر چیزی که نتونم تصور شفاف هم ازش داشته باشم برام پوچ و بی معنیه. کوتاه و تلخه.

کم کم فهمیدم که هر جا که نتونم تصور کنم برام وجود نداره. یه جور حس ششم که تصوراتم معانی زیادی دارن در این حد بگم که وقتی غبار و مه ببینم خبر های خوبی پیش رو نیست.

اون سال ذهنم نتونست پیش بره. قفل شد. اون موقع نمیدونستم معنی این چیه. زمان برد تا بفهمم چطور با تصوراتم کنار بیام. از روزی که ۱۹ سالم شد همه چی ورق برگشت. از اون روز چیزایی به چشم دیدم که تو خوابمم نمیدیدم. تصور که هیچ. اتفاقات پشت همدیگه پیش میومد. برای مقابله باهاش اماده نبودم. هیچکس اماده این اتفاقات نیست.

از اون سال بر خلاف تمام عقاید که تا اون موقع بوده که چه برنامه ای برا زندگی تو داشتن، بازی عوض شده بود. اصل اول این بازی خودت بودی. دیگه تنها شده بودی و باید رو پا خودت می ایستادی. به معنای واقعی اگر کم میوردی همه چی تموم بود. محکوم بودی به ادامه دادن.

از اون روز تصوراتم گاهی به سراغم میومدن. خوب و بد ولی بد خیلی بیشتر بود. به محض اینکه حسم بهم چیزی میگفت اماده میشدم. برای بدترین چیز ممکن. نمیدونستم باید چیکار کنم یا چی میشه فقط میدونستم اتفاق پیش رو اصلا قرار نیست اسون بگذره.

میتونستم اخر داستان رو حس کنم فقط پایان خوش یا پایان بدش رو. کم کم دیدم دونستن اینکه چی میشه اذیتم میکنه. شاید اینکه ندونم باعث بشه براش تلاش کنم. امید داشته باشم هر چند واهی. وقتی تصویری جلو چشمم شکل میگیره سعی میکنم نادیده بگیرم ولی نمیشه. خواستم ندونم ولی نمیشه. برای همین امید ندارم. اعقادی به امید هم ندارم. هر چی هست نتیجه تلاش ماست ولی گاهی تقدیر با وجود تلاش های ما داستان رو جور دیگه ای پیش میبره.

برا همین تسلیم تقدیرم. در اخر اونی میشه که باید بشه.

سال ۴۰۴ چطور میخوای باشی؟

چیزی به اغاز سال ۴۰۴ نمونده
دلم میخواد سال جدید سالی با دغدغه فکری کمتر باشه. دوست دارم فشار فکریم رو کم کنم و کمی زندگی کنم. دوست دارم وقتی صبحانه میخورم فکر این نباشم که نکنه وضع تغییر نکنه؟ نکنه همینجوری پیش برم؟ نکنه وقتی ۴۰ سالم شد هیچی به دست نیاورده باشم؟ نکنه همدم و یاری نداشته باشم؟

ولی جالبه در کنار تمام این نکنه ها اگر مرگ مانع تمام این فکرا باشه ممنون دارش هستم. حسرت اینکه میخوام زندگی کنم ندارم. حقیقتا اسم این زندگی نیست. تلاش بینهایت برای اندکی ارامشه. شاید اگر مرگ رو ببینم بهش میگم: یکم دیر کردی. خیلی وقته منتظرتم.

هیچ وقت دوست نداشتم زندگی کنم. خیلی وقتا به بن بست خوردم که چرا باید ادامه بدم. الان هم که ادامه میدم فقط به این دلیله که در این چند روز عمر که زنده ام دوست دارم کاری کرده باشم که در نبودم چند نفری نبودم رو حس کنند.

زندگی برای من هیچوقت معنی نداشته و نداره. هر ثانیه با تصور اینکه شاید این ثانیه های اخر باشه سر میکنم. اصلا ناراحت نیستم. این دنیا مکانی برای عبوره و دوست دارم زودتر عبور کنم. برم پیش بابابزرگم. تو خواب هام همش منتظرمه.

تا امروز تلاش کردم باعث خوشحالی و رونق کسب و کار چندین نفر باشم. برای بقیه عمر هم تلاش بر همین خواهد بود.

هیچ وقت به خدا اصرار نمیکنم

یه روزایی هست که با خودت فکر میکنی همه چی تمومه. ناامیدی همه وجودت رو میگیره. فکر میکنی راه دیگه ای وجود نداره.

ولی خدا خیلی قشنگ تو قرآن با ما حرف میزنه. مستقیم مارو خطاب قرار میده و میگه: دقیقا از جایی که نمیشناسی راه به روت باز میشه. هیچ وقت تو زندگیم از خدا چیزی نمیخوام همیشه گفتم: خدایا منو به چیزی که برام خوب و مصلحت میدونی، صبور کن.

تو زندگی خیلی وقتا بهش اصرار کردم که بهم چیزایی بده داد ولی تقاصش رو دادم. تقاص اصرارم رو دادم. ساختن دوباره روحم زمان و انرژی زیادی ازم گرفت. الان فقط از خدا بهترین رو میخوام. خدا به همه چیز واقفه. من فقط به حکمتش صبر میکنم. همیشه بهترین رو برام رقم زده. بهش مطمئم. تو زمانش همه چی رخ میده.

با ارزش های زندگی

وقتی تو زندگی کمی دور بزنی میفهمی که پول خیلی خوبه. در واقع پول داره همه چیز رو کنترل میکنه. روابط، دوستی ها، رفاه، آسایش اما این حرف من رو زمانی میفهمی که از دست داده باشی. اگه تو زندگیت چیزی از دست داده باشی که برات مهم بوده باشه، میفهمی پول خیلی چیزارو نمیتونه تامین کنه.

یه سری چیزا هست که با پول نمیتونن تو زندگیت جای خودشونو ثابت کنن مثلا خانواده، عشق، محبت واقعی،دوست، موفقیت و ....
اگه عشقتو از دست داده باشی تا قلبت میتپه اون رو صدا میزنه حال هر چقدرم که پول داشته باشی نمیتونی به قلبت بفهمونی با پول میتونی همون عشق رو بخری
اگه عزیزت رو از دست داده باشی، اگه دیدار بعدیتون اون دنیاست میفهمی که پول تا یه جا میتونه زندگی خوب رو برات رقم بزنه. وقتی تمام دلخوشیت نگاه کردن به عکسی باشه که با لبخند جفتتون اشک قلبت در بیاد میفهمی مادیات گاهی وقتا کم میاره.

مراقب مواردی باشید که پول نمیتونه جایگزینی براشون بیاره. مراقب با ارزش های زندگیتون باشید.

دلتنگی حس عجیبیه!

دلتنگی حس عجیبیه! گاهی وقتا دلتنگ صحبت کردن با کسی میشی که کیلومتر ها باهات فاصله داره و کشور دیگه ای زندگی میکنه ولی صحبت کردن باهاش بهت حس خوبی میده. گاهی وقتا دلت تنگ صحبت با کسی میشه که چند سالی هست ندیدیش ولی با تصور روزهای بودنتون کنار هم لبخند گرم و تلخی میزنی. گاهی وقتا دلت بهونه کسی رو میگیره که خنجر بدی ازش خوردی ولی خیلی دوسش داشتی. تمام احساسات صادقانه ات رو براش خرج کردی و الان سرشار از تهی شدی. گاهی وقتا دلت برای بهترین رفیقت که دیگه توی این دنیا نیست تنگ میشه. برای کل کل ها و لحظاتی که کنار هم داشتید و به این فکر میکنی که چقد کم بودن و کاش میتونستی بیشتر کنارش میبودی و لحظه از بودن کنارش دریغ نمیکردی! گاهی وقتا دلت برای روزایی تنگ میشه که اینقد آدم هارو نمیشناختی و دستشون برات رو نبود. روزایی که هنوز برات آدم خوبی بودن و اعتماد توی قلبت جاری بود. روزایی که زندگی اسون تر بود و هنوز بزرگ نشده بودی. فکر میکنم بزرگ شدن خیلی چیزارو از ما گرفت و به جاش دلتنگی رو قرار داد.

اما یه چیز که جالبه اینه که آدم دلتنگ چیزی که هیچ وقت نداشته نمیشه! دلتنگی برای نداشته هات تو قلبت جایی نداره حتی با وجود اینکه با نبودنش تو زندگیت ضربه بزرگی به خودت و زندگی کاری و زندگی شخصیت وارد میکنه.

فکر میکنی عشق وجود داره؟

اگه به رفتار آدم ها نگاه کنی عشق تا یه مدت وجود داره و از اون به بعد آدم ها برای هم تکراری میشن. شاید بهتره اینجوری بگم که آدم ها برای هم واقعی میشن.

اگه قراره عشق برای مدتی فقط دو نفر رو به هم نزدیک کنه چطور میشه به فردی که واژه های مقدس"دوست دارم" رو میگه اعتماد کرد؟

همیشه آرزو داشتم عشق رو تجربه کنم. عشق دو طرفه. عشقی که یه نفر با دیدن من مسخ نگاهم بمونه. عشقی که بودنمون کنار هم مملو از آرامش باشه.

میترسم خدا عشق رو برام نخواد. میترسم تصورات شیرین من از عشق، فقط تصور بمونه...

دوست داری چه چیزی صدایم کنی؟

چشم باز میکنم. ستاره ها درخشان تر از هر وقتی به نگاهم گرما بخشیدند. لبخند کم جانی زدم. امروز هم در سقف هستند و تنهایم نگذاشته اند. نمیدانم از کجا امده اند ولی می دانم به آنها نیاز داشتم. ستاره ها پرنور تر و شلوغ تر شده اند. دلم به وجودشان گرم شده است.

صدایی شنیدم. از جا بلند شدم و به سمت صدا قدم برداشتم. صدا واضح و واضح تر میشد. از دور نوری دیدم. روزنه ای کوچک ولی معجزه ای بی سابقه بود. قدم هایم را بلند تر بر میداشتم. میترسیدم میان راه رهایم کند. با هر قدم نور روشن تر میشد. لبخند کم جانی زدم. با اینکه شک داشتم بیدار باشم ولی تندتر به سمتش می رفتم.

میشنیدم ولی نمیفهمیدم صدا چه میگوید فقط گهگداری میشندیم اسمم را صدا میزند. او کیست که ...

پناه تنهایی ام

سرد است. خود را جمع تر میکنم. در تاریکی ای که نمیدانم کجا هستم. امروز چندمین روز است که اینجا گیر افتاده ام، نمیدانم ولی میدانم چه کسی مرا اینجا گیر انداخته است. دانستن به چه کار اید وقتی نمیدانم چطور از این سیاهی فرار کنم. پتویی که چند وقتی است پیدا کرده ام را به دور خود میپیچم. سردی هوا در برابر انجماد درونم هیچ است.

فکر میکنم این سیاهی از وقتی مرا در خود خفه کرد که زندگی روی سیاهش را نشانم داد. رویی دردناک و وحشتناک. از همان روز هایی که هیچ چاره ای نداشتم جز تحمل کردن. کم کم دنیای دورم جایش را به تاریکی داد. به خود که امدم تحمل کردن رنگ دیگری گرفته بود. باید میساختم. باید شرایط را به نفع خود بر میگرداندم ولی نمیتوانم. گیر افتاده ام. گیر دردهایی که رهایم نمیکنند. وحشت هایی که خواب راحت را بر من آرزو کردند.

لرزی بر تنم می افتد. وقتی از سرم عبور میکنند تنم کم می اورد. جان بی جانم دیگر تحمل ندارد. من اینگونه نبودم. روزهایی بود که قوی بودم. نه تنها برای خودم بلکه منبع امید خانواده بودم. دست راست مادر، حامی برادران و دردونه پدر. شاید تا ۶ سال پیش هم همینطور بود. همیشه با خود میگویم کاش زبانم لال میشد و اصرار نمیکردم. کاش پایم را انجا نگذاشته بودم.

همه چیز از انجا شروع شد. به خیال خودم ...

غرق در دریای عدم

شاید باید اینگونه شروع کنم:

"بر بستره غلیظ گناهان خود اینگونه می نویسم. گناهکار. گناهکار. گناهکارم من!"

نگاهی به آیینه می اندازم. ابروهایی که به اخم شناخته شدند، چشمانی قهوه ای، موهایی که یواش یواش رنگ خود را به سفید تغییر میدهند، لبانی که کم به لبخند باز شدند. عمیق تر نگاه کردم. درون چشمانم داستان های بسیاری نهفته است. داستان هایی که قهرمان قصه خودم بودم. داستان های تلخ و شیرین که مرا بزرگ کردند.

وقتی بچه بودم فکر میکردم آدم بزرگ ها چطور بزرگ شدند؟ فکر میکردم سن باعث میشود انسان ها جا افتاده شوند. میگفتم وقتی بزرگ شوم جا افتاده و متین میشم. از شیطنتم کم میشه و خانمانه رفتار میکنم. از همان سن کم در فکرم کار کردن بزرگ نمایی میکرد. در سر داشتم همه آدم بزرگ ها کار میکنند و پول در می آورند ولی بهم میگفتند درس بخوان. خواندم. ولی از جایی به بعد دیدم این مسیر خیلی طولانی تر از مسیر ذهنی من است. خود را از این مسیر جدا کردم.

با وجود مخالفت های خانواده، خود را به بازار کار سپردم. عجیب بود دختری اینقدر علاقه مند ورود به بازار کار باشد ولی من مشتاق تر از این حرف ها بودم. الان که فکر میکنم کار کردن نبود که ادم ها را جا افتاده و آرام کرده. سن هم نیست. زندگی برنامه های زیاد و متنوعی برای ساختن ادم ها دارد. وقتی بفهمی جز خودت هیچ کس دیگر را نداری، وقتی روی پای خودت بایستی، وقتی زندگی خودت را بسازی، کم کم ارام میشوی. کم کم در سرت جز خودت نیستی.

نگاه از چشمانم میگیرم و سرم را پایین می اندازم. رشته افکارم همچنان بافته میشود. به خاطر نمی اورم زمانی که از خودم تشکر کرده باشم. از اینکه دوام اوردم. از اینکه با ادم های متفاوتی سر و کله زدم و عقب نکشیدم. از اینکه با وجود نامردی هایی که در حقم شده هنوز ادامه میدم. از اینکه دوست دارم ساختمان زندگی ام را محکم تر از قبل بنا کنم. از اینکه وقتی ادم های عزیز زندگیم ترکم کردن، نفسی تازه کردم و ادامه دادم. از اینکه حامی بودم برای بقیه. از اینکه در مسیر های متلاطم زندگی خودم رو سرزنش نکردم. از اینکه گاهی به خودم حق میدم اشتباه کنم. حق میدم زیر بار فشار بعضی رفتار هایم منطقی نباشد. از اینکه گاهی نه منطق میتواند رفتارم رو توجیه کند نه احساس بلکه بی فکری ام است. آری. گاهی بی فکرم گاهی فکرم مرا یاری نمیکند. کم می اورد.

از خود شرمنده ام که فراموش کردم از خودم ممنون باشم بابت روزهای زندگی ام. بابت لحظه به لحظه اش. ولی میدانم خودم را میبخشم. میدانم به خود فرصت جبران خواهم داد. جبران اینکه من هم هستم.

قمار زندگی

چشم باز میکنم. هاله ای از نور مستقیم نگاهم میکند. رو بر میگردونم. در جایم مچاله می شوم. کمی فکر میکنم. امروز چه خبر است؟ جایی باید بروم؟ کار مهمی دارم؟ آینده ام چیست؟ حرفه ام چیست؟ آیا حرفه ام می تواند آینده خوبی برایم تضمین کند؟ آیا با افراد زیادی آشنایم میکند؟ آیا دایره ارتباطاتم را گسترش می دهد؟ چند نفر من را به حرفه ام میشناسند؟ اصلا من چه کسی هستم؟

شاید باید سوال اخر را اول بپرسم ولی تا وقتی این سوالات در ذهنم نباشد هویتم زیر سوال نمی رود. هر صبح با کمی فکر میفهمم در چه هزارتویی گیر افتادم. میخواهم بلند شوم ولی چیزی باعث میشود از خود بپرسم اگه نشود چه؟

در جدال شدن یا نشدن بلند میشوم. این روال هر روز زندگی است. برای اینده ی مبهمی که نمیدانی میسر بشود یا نه میجنگی. برای اهدافی که نمیدانی فقط در سر توست یا می شود که در واقعیت هم ببینی تلاش میکنی.

دکمه چای ساز را می زنم. در این بین میتوانم به این فکر کنم که تا امروز چقدر به اهدافم نزدیک شدم. به اینکه هر چه من نزدیک شدم اهدافم از من دورتر شدند. به اینکه باید دو یا سه برابر تلاش کنم. به اینکه تا جایی که توان در جسم دارم باید تلاش کنم شاید ده سال دیگر شرایط بهتر شده باشد. شاید ان روز بابت تلاش ها و خود درگیری های امروز که چطور بیشتر تلاش کنم، از خود متشکر باشم ولی این ها فقط "شاید" هستند!

خیلی وقت است یاد گرفتم در زندگی ام قمار کنم. سر چیزی که نمیدانم درست است یا نه تمام هستی ام را بزارم یا میبرم یا ... نمیدانم هیچ وقت به "یا" دوم فکر نکردم. یا میشه یا باید بشه. در رویا زندگی نمیکنم. در تلخی زندگی هر ثانیه به سر میبرم ولی ترجیح میدم زندگی ام واقعی باشد حتی اگر مزه زهر دهد. به خود قول روزی را دادم که به خود بگویم کار درست را انجام دادم. صبر کردم تا نتیجه دهد.

صدای چای ساز مرا از فکر در می اورد. چای پر رنگی میریزم که خواب و کلافگی را از من بگیرد. به سمت اتاقم راه می افتم . چایی را نزدیک کیبورد میگذارم. رمز ورود به سیستم را میزنم و با نگاه به بک گراند مانیتور لبخند محوی میزنم: "صدای خنده ی خدارا میشنوی؟ دعایت را شنیده و به آنچه محال میپنداری میخندد!"

خورشید مه آلود زندگی

راه می روم ولی روی طنابی در ارتفاع. زیر پایم سرشار از تهی و روبرویم مملو از مه تیره. نه راه برگشت دارم نه راهی که جایگزین کنم. مجبورم قدم بردارم. با چشمانی باز که تفاوتی با بسته ندارد، با دیدی مه آلود که هیچ نمیدانم از روبرویم.

گاهی وقت ها می ترسم. البته خیلی وقتا. تکیه گاهی جز خودم ندارم. با خودم میگویم راه حل چیست؟ دست کیست؟ کجا باید بروم که اندکی مسیر هموار باشد؟ ندایی درونم میشنوم: من هستم. در سیاهی مسیر، کنار ترس وجودم، آرامم. میدانم نمیگذارد از مسیر منحرف شوم. میدانم برای اینکه کنارم باشد نباید التماسش را بکنم. میدانم همیشه برایم وقت دارد. میدانم منتظر من است که صدایش بزنم. میدانم در این اینده مبهم، برنامه منظمی برایم دارد. برنامه ای که نمیدانم چیست ولی به وقتش به بهترین بودنش اقرار خواهم کرد.

همیشه همینطور بوده. هر وقت که به سختی رسیدم و صبر کردم راه حل را پیش رویم گذاشته است. گاهی وقتا فراموش میکنم بهترین رفیق تنهایی ام است. گاهی وقت ها فراموش میکنم مرا از چه کابوس هایی نجات داده. کابوس هایی که برای من اسمش زندگی بوده است. تمام ترس هایم، تمام اعتماد نداشته ام به خودم، تمام ضعف وجودم را میدانم از چیست. از ترسی که هر روز گریبان گیرم بوده.

الان ۴ سال میگذرد که کابوس ها رنگ دیگر گرفتند. ولی این کابوس کجا و آن کابوس کجا؟ شرایط الان و پیچش هایش کجا و قبل کجا؟ گاهی وقت ها فراموش میکنم کسی که در آن روزها تنهایم نگذاشت چه کسی بوده. روزهایی که گریه میکردم از ترس. از اینکه زندگی چرا تمام نمیشود گله میکردم ولی الان زندگی ام دارد جان دوباره به خود میگیرد.

خدایا گاهی وقتا ناشکرم. نه که کفر بگم نه ولی از اینکه یادم رفته چه روزهایی پشت سر گذاشتم معذرت میخوام. از اینکه یادم رفته تو چه روزایی هوامو داشتی منو ببخش.

در زندگی انعطاف داشته باش

گاهی وقتا باید نشست و چایی نوشید. باید به روزگاری که گذروندی نگاه کنی و لبخند تلخ بزنی. باید به تقدیر از پیش نوشته شده ات ایمان بیاری و با جریانش همسو بشی. همیشه نباید بجنگی. از یه جا باید اونطور که قوانین رو نوشتن بازی کنی.

همیشه خواستم قوانین رو خودم بنویسم. اونی که میخوام رو بنویسم و اجرا کنم. خیلی جاها به شکست خوردم. خیلی جاها سرم به سنگ خورده و عقب کشیدم. خیلی جاها نگاهی به اطراف کردم. داشته هام و نداشته هام رو مقایسه کردم. گاهی برای بدست اوردم نداشته ها باید از داشته ها بگذری.

منعطف بودن یعنی همیشه برای زندگی تلاش کنی ولی از یه جا به بعد دیگه تلاش نکن و تقدیرت رو بپذیر.

خسته ام خسته!

برای دو سه روز گفتم کمی از فشار کاری ام کم کنم. کمی به اطراف دقت کنم و ببینم کجا ارامش میابم. خوابیدم. اهنگ گوش دادم. بیرون رفتم. خرید کردم. نت گردی کردم. فیلم دیدم. مهمونی رفتم. خندیدم. گریه کردم. لبخند رضایت به لب مشتری اوردم ولی فایده نداشت یه دردی هست که اروم نمیشه.

راه هایی که میشناختم رو انجام دادم ولی هنوز خستم. فردا دوباره همه چیز به روال عادی بر میگرده ولی من حالم خوب نشد. هنوز نای ادامه دادن ندارم. مثل هر روزی که گذشت.

حس میکنم دیگه هیجان و انرژی مرده. حس میکنم خیلی وقته شوق زندگی کردن مارو با زندگی تنها گذاشته. هر روز شده خلاصه تو اینکه به اجبار و با اندک مقدار توان ساعت ها پشت سیستم بگذره و شب بشه. وقتی اماده خواب هستی و خواب هم تورو فراموش کرده. خسته تر از هر وقتی هستی ولی چشمات یاری نمیکنه.

حس میکنم این حس حالا حالا پیشمه و قصد رفتن نداره. فقط یه چیز رو میدونم خسته ام خسته!

در جوانی پیری را تجربه کردم

۲۳ سالم است و دلی پیر دارم. صبح که چشم باز میکنم دغدغه ها به سراغم می اید. درامدی که باید کسب کنم. پیشرفت در کارم. تفریح نداشته ام که شاید امروز بتوانم کمی تفریح کنم ولی یادم می اید حتی بلد نیستم تفریح چیه. به جاش میدونم قسط چیه. بدهی چیه. کرایه خونه و قبض اب و برق. خرید برا خونه. انواع مریضی ها. اینکه کسی پشتم نیست جز خودم. اینکه ۵ ساله این وضعمه. اینکه یهو زندگیم ورق برگشت. همه چی برعکس شد. اینده ی نامعلومم گم تر و مبهم تر شد.

بعضی وقتا فقط دلم میخواد برای یک دیقه هم شده بشینم و بدون فکر چای بنوشم. تا میام صاف بشینم و گذشته و اینده ام رو مرور کنم گردنم تیر میکشه. برای خیلی چیزا زود بود. هم سن و سال هام یا ازدواج کردن یا اوج لذت رو تجربه میکنن. یا صبح تا شب حتی فکر این رو نمیکنن که پول چی هست.

ناشکری نمیکنم همیشه دوست داشتم کار کنم. از روی علاقه نه از روی اجبار. الان هر ثانیه حتی تعطیلاتم درگیر کار کردنم. در کنار تموم دردا راضیم ولی گاهی وقتا یه کوچولو به خودم حق میدم که بگم کاش یه جور دیگه بود بازی دنیا. کاش یه ذره اروم تر و هموار تر بود. کاش اینقد پیچیده نبود زندگیم.

زندگی زیبا در تناقض است

امروز روز جالبی بود. خسته بودم ولی برای زندگی شوق داشتم. حال روحم به هم ریخته بود ولی باز میخواستم تلاش کنم شاید این بار نتیجه میداد. معمولا اوایل ماه حال خوبی نداشتم ولی این ماه حالم خیلی خوب بود.

یه روزایی تو زندگی داریم که هر ثانیه تناقض داره با ثانیه بعد. فکر میکنم زندگی همینه. زندگی مجموعه از حال خوب و بده. اگه حالت بد نباشه قدر خوبی رو هیچ وقت نمیفهمی.

جالبه که اکوسیستم بدن انسان سراسر راز و پیچیدگیه. عقیده دارم که دنیای بیرون ما از درونمون نشات میگیره. بعضی وقتا با خودم میگم درون ما چه خبره؟