هیچ وقت نمیفهمیم آخرین دیدارمونه!
فکر اقیانوسیه عمیق تر از حد تصور. گاهی وقتا به خودم میام میبینم دارم لحظه ای رو زندگی میکنم که خیلی وقت پیش زندگی کردم. لحظه ای که اون موقع فکر میکردم سخته. اون موقع با اینکه سخت بود باعث خوشحالیم بود.
اینکه تو سال اخر زندگی باباجونم کنارش بودم. اینکه وقتی سرم میزد، ۴ ساعت تمام کنارش نشستم و دستش رو گرفته بودم که تکون نده. تو تب داشت میسوخت و دست منم میسوخت. دستام سرخ شده بود از گرما ولی تنها چیزی که برام مهم بود این بود حالش خوب شه. یادمه خیلی وقته پیش تقریبا ۷ سال پیش یا بیشتر باباجونم منو تشویق میکرد که از هر اتفاق خوب و بدی عکس بگیرم که خاطره بشه حتی اکثر مواقع با هم سلفی میگرفتیم و کلی مسخره بازی در میاوردیم. تا مطمئن نمیشد که اون اتفاق توسط عکس ثبت شده و برامون خاطره شده دست بر نمیداشت. این عادت رو باباجونم بهم داد.
اون لحظه که دستاشو گرفته بودم خیلی دلم میخواست عکس بگیرم به یاد یکی دیگه از روزای سختی که گذروندیم ولی نمیتونستم دستمو از دستش در بیارم. بیخیال عکس شدم. الان وقتی دلتنگ لحظه ای میشم که دستاش رو گرفته بودم، نمیتونم عکسشو ببینم دلمو اروم کنم. فقط تو بخشی از مغزم قرار گرفته.
تا شب زیر سرم بود. سه تا سرم داشت. اخرین سرم تقریبا اخرای شب بود. نتونستم باهاش خداحافظی کنم مثل شب اخر. شب اخرم مثل همیشه زود خوابش برده بود. نگاهش کردم. اروم خوابیده بود. مثل یه بچه. دلم نیومد بیدارش کنم تا ازش خداحافظی کنم. بدون خداحافظی رفتم. فردا صبح زنگ زدن که باباجونم برا همیشه تنهام گذاشته. نمیتونم لبخند اخرین شبشو فراموش کنم.
یادمه هربار میخواستم خداحافظی کنم با اخم میگفت برو ولی خداحافظی نکن. دیدی باباجون؟ به حرفت گوش دادم. شب اخرم ازت خداحافظی نکردم. اگه میدونستم ساعتای اخر با هم بودنمونه از کنارت تکون نمیخوردم. تا لحظه عروجت همراهت میبودم. منو ببخش باباجونم. خیلی دلم تنگته بهترین رفیقم. زود تنهام گذاشتی.
