حرف دلی

حرفایی که شاید حرف دل تو هم باشه

هیچ وقت نمیفهمیم آخرین دیدارمونه!

فکر اقیانوسیه عمیق تر از حد تصور. گاهی وقتا به خودم میام میبینم دارم لحظه ای رو زندگی میکنم که خیلی وقت پیش زندگی کردم. لحظه ای که اون موقع فکر میکردم سخته. اون موقع با اینکه سخت بود باعث خوشحالیم بود.

اینکه تو سال اخر زندگی باباجونم کنارش بودم. اینکه وقتی سرم میزد، ۴ ساعت تمام کنارش نشستم و دستش رو گرفته بودم که تکون نده. تو تب داشت میسوخت و دست منم میسوخت. دستام سرخ شده بود از گرما ولی تنها چیزی که برام مهم بود این بود حالش خوب شه. یادمه خیلی وقته پیش تقریبا ۷ سال پیش یا بیشتر باباجونم منو تشویق میکرد که از هر اتفاق خوب و بدی عکس بگیرم که خاطره بشه حتی اکثر مواقع با هم سلفی میگرفتیم و کلی مسخره بازی در میاوردیم. تا مطمئن نمیشد که اون اتفاق توسط عکس ثبت شده و برامون خاطره شده دست بر نمیداشت. این عادت رو باباجونم بهم داد.

اون لحظه که دستاشو گرفته بودم خیلی دلم میخواست عکس بگیرم به یاد یکی دیگه از روزای سختی که گذروندیم ولی نمیتونستم دستمو از دستش در بیارم. بیخیال عکس شدم. الان وقتی دلتنگ لحظه ای میشم که دستاش رو گرفته بودم، نمیتونم عکسشو ببینم دلمو اروم کنم. فقط تو بخشی از مغزم قرار گرفته.

تا شب زیر سرم بود. سه تا سرم داشت. اخرین سرم تقریبا اخرای شب بود. نتونستم باهاش خداحافظی کنم مثل شب اخر. شب اخرم مثل همیشه زود خوابش برده بود. نگاهش کردم. اروم خوابیده بود. مثل یه بچه. دلم نیومد بیدارش کنم تا ازش خداحافظی کنم. بدون خداحافظی رفتم. فردا صبح زنگ زدن که باباجونم برا همیشه تنهام گذاشته. نمیتونم لبخند اخرین شبشو فراموش کنم.

یادمه هربار میخواستم خداحافظی کنم با اخم میگفت برو ولی خداحافظی نکن. دیدی باباجون؟ به حرفت گوش دادم. شب اخرم ازت خداحافظی نکردم. اگه میدونستم ساعتای اخر با هم بودنمونه از کنارت تکون نمیخوردم. تا لحظه عروجت همراهت میبودم. منو ببخش باباجونم. خیلی دلم تنگته بهترین رفیقم. زود تنهام گذاشتی.

وقتشه ازش استفاده کنی. خودت تنهایی!

بعضی وقتا به خودم میگم دلیل زندگی کردنم چیه؟ ب خاطر کی تو زندگیم دارم جلو میرم و میجنگم؟

شاید اگه برای جواب این سوال به ۸ سال قبل برگردیم، پاسخی پیدا نکنیم. توی تمام سال های زندگیم دلیلی برای زندگیم نداشتم و حتی دو سال از زندگیم رو با افسردگی شدید جنگیدم. روزایی سپری کردم که بیدار میشدم. میدیدم. راه میرفتم ولی نه تو واقعیت روی طناب. همه جا تاریک بود برام. دریغ از ذره ای محبت که برام ارزش داشته باشه. دقیقا ۸ سال ازش میگذره. روزایی که دنبال یه جواب برای این سوال بودم. چرا زنده ام؟ چرا دارم ادامه میدم؟ اصلا باید ادامه بدم یا میتونم همینجا تمومش کنم؟ جالب تر اینجا که کسی نمیدونست. انزوای من رو کسی نفهمید. کسی نمیدونست حال من بده. نمیدونست ترسی که وجودم رو گرفته برا چیه. خودمم نمیدونستم. افسردگی زبون رو از ادم میگیره. نمیتونی به کسی بگی حالت بده. نمیتونی بگی از درون داری منفجر میشی و اروم نشستی. لبخند به لب داشتم ولی مصنوعی.

اون روزا حس و حال عجیبی داشتم. حس میکردم تنهام. حسی که هنوز دارمش. منتها الان خیلی تنها ترم. ادمایی که تو زندگیم دارم به انگشتای دست هم نمیرسه. گاهی وقتا میگم باید با این تنهایی بسازم شاید از این تنها تر شدم. اون روزا نیاز به انرژی داشتم که بلند شم. هیچ کس به دادم نرسید. تو اینجور مواقع نباید از کسی توقع داشت کسی به دادتون برسه. شاید حتی نفهمن افسردگی چطور طنابی به دور گردنتون شده. با اینکه هنوز جوابی برای اون سوال پیدا نکرده بودم، تصمیم گرفتم شاد باشم. چیزی که اون موقع واقعا برام تعریفی نداشت.

باید شادی رو پیدا میکردم. باید میفهمیدم چی میتونه منو خوشحال کنه. اول از همه اهنگ رو کامل قطع کردم. منی که یک ثانیه اهنگ رو از خودم قطع نمیکردم، دنبال جایگزین مناسب بودم براش. یادمه اون زمان خیلی رمان میخوندم. توی اون دو سال بالای ۱۰۰ تا رمان بلند و کوتاه میخوندم. یادمه حتی دو تا رمان کوتاهم نوشتم که ۵ سال بعدش هم رمان بلندتری نوشتم. یادمه زمان کنکور بود سال ۹۹ که این رمان رو نوشتم. بعدها برای ویرایشش اقدام کردم ولی مشغله کاری اجازه اینکه این کار رو به اتمام برسونم بهم نداده هنوز.

یواش یواش بیرون میرفتم. یادمه اون موقع ها خیلی چهارباغ میرفتم. تقریبا هر هفته سه بار چهارباغ بودم. خیلی دوستش دارم برا همین زیاد میرفتم. طبیعت و شلوغی مردم برام جذاب بود. به خودم که اومدم دیدم سرم حسابی با ریاضی حل کردن گرمه. زمان انتخاب رشته بود و مامانم که اصرار به پزشکی داشت بلاخره راضی شد برم ریاضی بخونم. اون موقع منو خوشحال میکرد. ریاضی خوندن برام شده بود بهترین تفریح. نمراتم هم که اولین نمره کلاس بودم که کامل بود اگرم کامل نبود کمترین خطا رو داشتم.

اما الان جواب دارم برای این سوال. بعد از سال ها شاید میدونم چرا زنده ام. چرا دارم ادامه میدم و جواب اینه:

من زنده ام چون میخوام از زندگی ام لذت ببرم. میخوام تجربه های زیادی کسب کنم. تجربه هایی که شاید حتی الان نمیدونم ولی خیلی چیزا هست که باید ببینم. بفهمم و ازشون لذت ببرم. خیلی جاها باید برم. خیلی کارا باید بکنم. بعد از سال ها فهمیدم لیاقت بهترین هارو دارم. میخوام برای اولین بار هم که شده اولیت زندگیم خودم باشم نه بقیه. اینکه بقیه با زندگیشون چیکار میکنن با من نیست و به من مربوط نیست. من فقط میخوام روی خودم، سلامتیم و حال خوبم تمرکز کنم.

نمیگم زندگی همیشه قشنگه و اسونه ولی توی سختی های زندگی شادیتو پیدا کن. قرار نیست روزی بیاد که هیچ دغدغه ای نداشته باشی و اروم روی صندلی بشینی و غروب تماشا کنی و نفس عمیق بکشی. سعی کن هر چه زودتر این تجربه رو کسب کنی و یکی دیگه جایگزینش کنی. دنیا برای تو افریده شده. وقتشه ازش استفاده کنی. خودت تنهایی!

هیچ وقت نگذار قدم بعدیت رو بدانند!

تو زندگی هر کسی افرادی هستند که از دیدن موفقیت ها و دستاوردهات خوشحال نمیشن. ممکنه دوست باشه، آشنا باشه، فامیل یا حتی نزدیکتر و عضوی از خانواده. هیچ قانون نوشته ای نیست که تایید کنه اعضای خانواده باید هم رو حمایت کنن. باید مشوق هم باشن و در هر شرایطی کنار هم. این جز قوانین نانوشته است که از خانواده خودمون انتظار ساپورت داشته باشیم. دیگه دوست و آشنا به کنار.

حرف من اینه از هیچکس انتظار نداشته باش برای پیشرفتت وقت بزاره. بهت گوش بده و بهت راه حل بده. بزرگ ترین ضربه ای که میتونی به خودت بزنی اینه که از کسی انتظار داشته باشی. یادمه زمانی که خیلی بچه بودم، تقریبا ۷ ساله همش با خودم میگفتم خانواده من تا یه سنی با منه. کنارمه و همراهمه. از یه جا به بعد تنها میشم. از همون روزا بود که خیلی انتظار هارو تو خودم کشتم مثلا اینکه چون خانوادمم باید حمایتم کنن. اینکه چون خانوادمن باید از تمام اتفاقات زندگیم با خبر باشن و تو مواقعی خودشون رو نشون بدن. همیشه سعی کردم روی پای خودم وایسم حتی وقتی کلاس دوم بودم. حاضر بودم چوب روی پای خودم وایسادن رو بخورم ولی از کسی کمک نخوام و کسی رو با مسائل زندگیم درگیر نکنم.

اینو تا حالا هیچ وقت به هیچ کس نگفتم ولی وقتی کلاس دوم بودم. مدرسه بهمون لباس ورزشی میداد. بعد لباسی که مدرسه بهم داده بود برام کوچیک بود. تا کردم و گذاشتم تو پلاستیکش تا فردا ببرم عوض کنم. فرداش که بردم پیش مدیر، وقتی دید گفت: چرا پس ندادی مامانت تا کنه اینقد نا مرتبه. ناراحت شدم ولی خب واقعا نامرتب بود. منتها برای کسی که کلا ۸ سالش بود یکم سخت بود بهش این حرف رو بزنن. خلاصه خودش تا کرد ولی چشم غره ای هم بهم رفت.

تقریبا مسائل زیادی گذروندم و تبدیل به خاطره کردم. خوب و بد ولی دوست نداشتم خانوادم درگیر بشن. نه که غریبه بدونم. کلا دوست ندارم کسی درگیر کارام بشه. همه چیز رو دوست دارم تحت کنترل خودم داشته باشم. فکر میکنم خودم رو برای این روزها اماده کرده بودم. الان شرایط خیلی سخته ولی میتونم بگم بدنم امادگی این سختی رو داشته و داره. هر چند بدنم نسبت به این وضعیت بی واکنش نبوده و درگیر بیماری هایی شدم منتها خوشحالم که برای گذروندم این شرایط میتونم ادامه بدم. توان بدنیم کمتر از سال های پیش شده با توجه به اینکه شاید اول راه باشم و مسیر درازی در پیش دارم ولی مهم تر از توان بدنم، اینه که جا نزنم. ادامه دادن گاهی وقتا خیلی سخت تر از توقع ادمه.

خیلی وقتا کم اوردم. خیلی وقتا دلم میخواست به کسی تکیه کنم. به کسی بگم حرفامو. کسی که بشنوه و فقط سر تکون بده حتی نمیخوام نظر بده ولی برای چند ثانیه هم شده شنوای حرفای تو سرم باشن. اوایل خیلی برام سخت بود حرف نزدن. دنبال کسی میگشتم که باهاش حرف بزنم. اتفاقا چوب اینم خیلی خوردم چون با هر کسی حرف زدم علیهم استفاده کرد. منتظر فرصت بود. منم فرصت رو بهش میدادم. بعدها راه هایی پیدا کردم که بتونم خودمو کنترل کنم. تقریبا هم موفق بودم. شدم کسی که نمیزارم کسی سر از کارم در بیاره. یه آدم که مرموزه. کسی نمیدونه چیکار میکنم یا قراره چیکار بکنم. با کی میرم و با کی میام. از این انتخاب واقعا راضیم.

رویا بهم انگیزه داد!

تا حالا شده فکر کنی ۵۰ سال دیگه چه اتفاق هایی رو تجربه کردی؟ کجا هستی؟ چیکار میکنی؟ چه شخصیتی داری؟ قوی تر از الان شدی یا خیلی وقته بیخیال زندگیت شدی؟

بعضی وقتا بدون اینکه خودم بخوام رویاهایی از اینده میبینم. اینده نزدیک و دور. زمانش رو نمیدونم فقط میدونم به زودی این اتفاق میفته و یا در طی سالیان سال این اتفاق رقم میخوره. تو هر حالت و در حین هر کاری باشم، یهو یه رویای مبهم جلو چشمام میبینم. اوایل دقت نمیکردم و بهش توجهی نداشتم. یکم که میگذشت و اون اتفاق میفتاد میدیدم من این اتفاق رو دیده بودم قبلا و میدونستم اینجوری میشه.

دفعات بعدی جدیش گرفتم و باهاش زندگی میکنم. خیلی وقت پیش یه رویا دیدم. تقریبا دو سال پیش. یه مسیر مبهم دیدم. مسیر سرتاسر مه که اصلا قابل دیدن نبود. نمیتونستم هیچ جارو ببینم. به پلک زدنی وسط قصر بودم. قصری مرتفع و درخشان. داخل این قصر نور میدرخشید. دیوار ها انگار از طلا بود. قاب های طلایی به دیوار و لوستر های بزرگ و نورانی. تنهایی وسط این قصر خیلی بزرگ ایستاده بودم. چشمام از برق اونجا باز نمیشد.

چشم که باز کردم خودم رو پشت سیستم دیدم. شاید یک ثانیه هم طول نکشید ولی برای من خیلی طولانی بود. به اون قصر حس تملک داشتم. مثل خونه ام بود. انگار که سالهاست میشناسمش با اینکه اولین بار بود میدیدمش. این اخرین رویایی بود که دیدم. یه روز یه نفر بهم گفت: راهتو پیدا کن و قصرتو بساز. اون قصر جای توعه و باید بسازیش.

چند روز پیش داشتم فکر میکردم دیگه رویایی ندیدم. این دو معنی میده. یا این رویا نبوده و افکار من بودن ولی حس قوی تری داشتم بهش تا اینکه ساخته ذهن من باشه. انگار من بودم تو یه دنیای دیگه. شاید تو دنیای موازی داخل قصر باشم. احتمال دوم که قوی تر میدونم اینه که دارم مسیر مه آلود رو طی میکنم. تو رویا هم نمیتونستم بعد از مسیر تاریک رو ببینم. فکر میکنم هر روز دارم به اون قصر نزدیک میشم. اینکه کی این مسیر منو به قصر میرسونه نمیدونم ولی مطمئنم این راه بهش ختم میشه. به قصری که خودم ساختمش. قطعا قراره بیشتر از الان سختی تحمل کنم ولی بهای چیزای ارزشمند رو باید پرداخت.

روی من حساب کن

میدونم خیلی وقتا تو زندگی نا امیدی و دلت زده شده از زندگی. خیلی وقتا فکرایی تو سرت میاد که میترسی از بیان کردنشون. دلت نمیخواد ادامه بدی ولی میخوام یه چیزی بهت بگم.

هر کسی که میبینی تا دلت بخواد سختی کشیده. از همه نوع. هیچ کس بدون اینکه اذیت بشه به جایی نرسیده. حال خوب امروزش یه عالمه ناراحتی پشتش خوابیده. اگه فکر میکنی همه خوبن و فقط تو حالت اشفته است، این کاملا غلطه. ادم ها معمولا حال بدشون رو نشون نمیدن. میگن خوبیم و کنارش اشک میریزن.

ایرادی نداره اگه گریه کنی. ایرادی نداره اگه غر بزنی و شکایت کنی. همه این حال رو داشتیم و داریم. ازت میخوام اگر تو این حال هستی فراموش نکنی کسی که داری سرزنشش میکنی، فقط یه دونه ازش تو این دنیای پهناور هست. خدا برای افرینش تو به خودش تبریک گفت. زیبایی تو غیر قابل وصفه. درونت به قدری درخشانه که روزی تمام دنیا رو روشن میکنه. شاید اون روز امروز نباشه. شاید امروز قسمت سخت ماجرا رو باید تجربه کنی تا بتونی قدم بعدی زندگیت رو برداری ولی فراموش نکن هر چی سخت تر، دستاورد قشنگ تری در انتظارته. سیبی که رو شاخه بالایی درخت باشه، شاید رسیدن بهش خیلی سخت باشه ولی خوشمزه تره.

یه نفر اینجا میفهمتت و برای شنیدن حرفات سراپا گوشه. یه نفر میدونه حالت چیه و برای حال خوبت تلاش میکنه. اون یه نفر منم. تنهایی از پس مشکلاتت بر نیا. بهم بگو. اغوش من همیشه برات بازه.

گاهی وقتا لازمه با کسی که مارو نمیشناسه حرف بزنیم و درد دلمون رو بگیم. روی من حساب کن.

میخوام گردنت بندازم!

(یه بار یکی از دوستام بهم گفت: تو بهم بگو برای اینده و شغلم چیکار کنم.

گفتم: چرا من؟ بلاخره علاقی داری که میتونی دنبالشون کنی و به چیزی که مد نظرته برسی. حالا اینکه نظر منو بخوای متفاوته.

گفت: نه اگه تو بهم بگی چیکار کنم، اگه نشد و نتیجه نداد میندازم گردن تو.)

حرفش به نظرم جالب بود. ادما توی تمام اتفاقات زندگی دنبال کسی یا چیزی بودن که بندازن گردنش. اینجوری بگم که گردن خودت انداختن خیلی سخته. اینکه بفهمی اونی که مقصره خودتی خیلی سخته. اینکه بفهمی خودت کم کاری کردی که اینجوری شد باعث میشه نسبت به خودت حس بدی پیدا کنی و حالت رو بد کنه. ادما دنبال حال بد نیستن و همین باعث میشه از واقعیت دور بشن.

واقعیت درد داده. سختی زیادی داره ولی یه چیزش رو خیلی دوست دارم و قشنگه اونم اینکه هر چی بدست بیاری حاصل دسترنج خودته. یه مزه دیگه ای داره. اینکه بعد از تحمل همه سختی ها و درد ها به چیزی برسی که حقته. خیلی ها از واقعیت فرار میکنن. دنبال کار یه شبه اند. دنبال مال بی زحمت. دنبال حال دایم و بی دردسر. شاید به دست بیاد ولی این یه رویاست که تاریخ انقضا داره. برخلاف واقعیت که دایمیه.

همیشه واقعیت رو انتخاب کردم. با درد دست و پینجه نرم کردم. میکنم و براش راه حل پیدا میکنم. به نظرم واقع بین بودن خیلی هم بد نیست. چیزی خیالی وجود نداره و گاها لذت های طبیعی قشنگی توش پیدا میشه

اشکال نداره اگر کامل نیستی!

اشکال نداره اگر کامل نیستی!

خیلی وقت های پیش میاد که از پس کاری بر نیایم و یا اونجور که میخوایم نتونیم مشکل و چالش رو هندل کنیم. وقتی به همچین موقعیتی میخورم مشکل رو از خودم میدونم. کمبود مهارت من باعث شده نتونم اونجور که انتظار دارم، پیش ببرم.

خیلی قبل تر عقیده بدی داشتم. فکر میکردم اگه چیزی مطابق نظر و برنامه ریزی من پیش نره، اعصابم باید خورد بشه چون نتونستم همه چیز رو کنترل کنم و میشد. بیش از حد ممکن. کم کم فهمیدم زندگی میتونه غیر قابل کنترل باشه. میتونه اتفاقاتی بیفته که انتظارش رو نداریم. خوب و بد پس برنامه ریزی برای زندگی به نظرم کار جالبی نبود. بیشتر که گذشت دیدم اصلا نمیشه زندگی رو پیش بینی و کنترل کرد. زندگی اصلا قابل کنترل نیست. من فقط میتونم روی خودم کار کنم. روی مهارت ها و روحیاتم اما اینکه تو فلان روز باید فلان اتفاق بیفته نه.

دیروز یه مشکل خیلی جزیی برای یکی از سایت ها به وجود اومد. تموم تلاشم رو کردم. هر راهی که به سرم می رسید انجام دادم نشد. به خودم شک کردم. به مهارت هام. به اینکه باید بیشتر اماده باشم. باید بیشتر بدونم که کم نیارم ولی اگر این جور موقعیت ها نباشه که نمیتونم به چیزهایی که بلد نیستم پی ببرم که رفعشون کنم؟!

در واقع شخصیت شجاعم جلوی من رو گرفت و گفت: اگر میخوای رشد کنی، باید به موانع برخورد کنی. باید باهاشون روبرو بشی و از پسشون بر بیای. بهم گفت مشکل از تو نیست. مشکل از هیچکس نیست. مسیری که داری میری پر از چالشه اگر میخوای بزرگ بشی باید دردش رو هم تحمل کنی. چه درد جسمی چه روحی. فراموش نکن تو هیچوقت کامل نیستی و همین باعث زیبایی و خاص بودنت میشه!

تو روز آخر دنیا چیکار میکنی؟

فرض کن دنیا داره به پایان میرسه و امروز اخرین روزه این دنیاست. امروز رو چیکار میکنی؟

من اولین کاری که میکنم میرم سر خاک باباجونم و بهش اطمینان میدم که به زودی میبینمش. همیشه از کنار هم تکون نمیخوردیم. بهش وعده پایان دوری رو میدم.

احتمالا بعدش میرم جایی که طبیعت باشه و با تکیه به درخت به آرامش طبیعت گوش میدم شایدم یه موزیک با صدای اروم گزینه خوبی باشه.

احتمال این یکی خیلی کمتره شاید در حد هزارم درصد ولی شاید برای اخرین بار بخوام احساساتی که سال ها خاموش کردم رو زوشن کنم و برم از دور جایی که نفهمه ببینمش. یه روزی برام عزیز ترین بود و شاید برای اخرین روز از زندگیم تصمیم ناعاقلانه ای باشه ولی چیزی که دلم میگه درسته. اونجا اجازه میدم حرف دلم رو پیش ببرم برخلاف کل زندگیم.

البته که تماشای غروب جز کارامه. دوست دارم وقتی خورشید به زمین بوسه میزنه و آسمون داره آتیش میگیره اونجا باشم و تمام این قاب قشنگ رو با چشمام ضبط کنم.

وقتی همه چیز داره خراب میشه دوست دارم دست مادرم رو بگیرم. جز اون هیچ کس تو زندگیم نداشتم. تو این شرایط که شاید یکم ترسیده باشه میخوام کنارش باشم و بگم: حتی اگر دنیا داره به پایان میرسه میخوام کنارت باشم.

if the world was ending, i wanna be next to you

حرف هایی که نیاز داشتم بشنوم

دوست دارم این بلاگ حرفایی باشه که دوست داشتم خودم بشنوم و نشنیدم. دلم میخواد اون حرف هارو به کسایی بگم که تو موقعیت هایی شبیه به من هستند.

نمیدونم امروز برای شما چندمه و تو چه سالی هستید اما میخوام یه چیزی بگم که تاریخ انقضا نداره و فکر میکنم هر زمانی که باشید شنیدنش میتونه کمی به حال خوبتون کمک کنه.

ممنونم. از اینکه هنوز زنده ای ازت ممنونم. توی این هوا به بیرون از پنجره نگاه میکنی ممنونم. از اینکه این مسیر سخت و طولانی رو پشت سر گذاشتی و داری میذاری. از اینکه محبتت رو از بقیه دریغ نمیکنی. مرسی از اینکه خودت هستی

راستی هر موقع بارون اومد، زیر بارون برو و بزار قطرات بارون روی صورتت برقصه.

نمیخوام تکرار اون بشم

یه روز یه عزیزی گفت: خدا به وقتش نقششو تو زندگیت بازی میکنه!

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم کسی که هستم خواست من نبوده. این فشار و اجبار رو نمیخواستم. این افکار و این حجم از مشغله خواست من نبوده. راحت طلب نبودم ولی هیچ وقت خودمو زیر این فشار تصور نکرده بودم.

ادم هایی که منو به اینجا رسوندن رو هنوز باهاشون ارتباط دارم البته این ارتباط با تصور شما خیلی فرق داره. هنوز رابطه خودشو حفظ کرده به سردی تمام که مطمئن شه به بدترین شکل ممکن منو رسونده یا نه. اینکه این فرد چطور اینقد بی رحمه دیگه برام جای سوال نداره. از این در تعجبم که ترازوی عدالت خدا کی میخواد متعادل بشه؟ حتی یک ثانیه از فکرم بیرون نمیره. همه چیز عین فیلم جلو چشممه. یه خشمی که خاموش نمیشه فقط بعضی اوقات در پشت افکارم قایم میشه و دوباره خودشو نشون میده.

چیزی که منو میترسونه این نیست که زندگی من تحت تاثیر این ادم چی میشه اینه که من شباهت خیلی زیادی به این ادم دارم. من ژنتیک این ادم رو دارم. از این میترسم که یکی بدتر از خودش بشم. هر ثانیه با خودم تو جنگم. اگه یه ثانیه جلو خودمو نگیرم معلوم نیست به کدوم سمت رفتم. خیلی از ویژگی هاشو دارم و همین باعث میشه از خودم متنفر بشم. گاهی وقتا بعضی ویژگی های اون ادم در من شدیدتر رفتار میکنه. میترسم مثل اون باشم. دققا مثل اون بشم. این کابوس زندگی منه. تا الان تلاش کردم در خودم کسی رو پیدا کنم که واقعا لیاقت زندگی کردن رو داره ولی وقتی از جلو آیینه رد میشم اونو میبینم جا خودم.

نمیدونم چی میشه. از این میترسم خون خونو بِکشه. همونطور که تا الان کشیده. از این هراس دارم که آینده تباه اون گریبان گیر منم بشه. برا همین هر کاری اون کرده نمیکنم. از راه هایی که رفته فرار میکنم. نمیدونم میشه از تقدیر از پیش نوشته شده فرار کرد یا نه ولی نمیخوام عقب بکشم و به اون سیاهچاله وارد بشم. نمیخوام تکرار اون بشم.

امروز روز قشنگی برای زندگی کردنه!

نمیدونم در چه حالی هستی و چه موقعیتی از زندگی رو پیش رو داری ولی میدونم امروز روز قشنگی برای زندگی کردنه!

امروز رو کمی بیشتر به خودت اهمیت بده و جز خودت هیچ کس رو نبین. زندگی همچنان سر جاشه نگران هیچی نباش فقط امروز رو کمی بیشتر خودت رو ببین. برو بیرون. قدم بزن. عمیق نفس بکش و از خودت تشکر کن که جا نزدی و ادامه دادی. از اینکه هر روز با تنش های مختلف روبرو هستی و تلاش میکنی بجنگی، تشکر کن.

امروز روز توعه. نه تنها امروز همه روزهای زندگیت برای خودته. با اینکه دلت گرفته، با اینکه فکر میکنی به آخر دنیا رسیدی، با اینکه کسی رو نداری حرفت رو بفهمه و مجبوری با خودت حرف بزنی و خودت رو تسلی بدی، از جا بلند شو. برو جایی که جمعیت هست. صداهای مختلف رو میشنوی. صدای ادم های مختلف که زندگی های مختلف رو کنار هم به اشتراک گذاشتن. صدای بچه هایی که به دنبال پدراشون هستند و میخوان که بیشتر پارک بمونن و بیشتر بازی کنن. از صدای پرنده ها بیتر لذت ببر.

شاید همین بیرون اومدن نمک روی زخمت باشه ولی یادت باشه تو متفاوتی. همیشه بودی. از تو فقط یکی تو دنیا هست پس طبیعیه زندگی ای که داری با بقیه فرق داشته باشه. برای چیز هایی بجنگی که بقیه تصوری ازش ندارند. نذار این تفاوت سرپوشی روی این بزاره که تو قوی هستی.

تو خیلی قوی هستی که تونستی به اینجا برسی. خیلی از افراد با موقعیت مشابه تو همون اوایل کم می اوردند. به خیلی کارها میل پیدا میکردند که عمر و زندگیشون رو میگرفت. هیچ کدوم رو نکردی و به هر سختی ای بود ادامه دادی چون تو بی نظیری. تو فوق العاده ای. فقط باید خودتو ببینی و خودتو باور داشته باشی.

باید برای زندگی کردن دنبال دلیل باشی. هدف میتونه تو رو پیش ببره و تو دلیل داری. تو میخوای به خودت ثابت کنی همه حرفایی که درموردت زدن و شنیدی همش چرته. همشون مزخرفن. باید به خودت ثابت کنی تو فراتر از این حرفایی. فراتر از باور همشون.

بلند شو. وقتشه قوی تر از همیشه ادامه بدی.

درخشش الماس

به نظرم یکی از قشنگ ترین ویژگی های انسان تطابق پذیریه. اولش فکر میکنی سخته و نمیتونی از پسش بر بیای. زمان میگذره و متوجه میشی شاید بشه تحمل کرد. روزها پشت سر هم میان و این فکر کم کم از ذهنت محو میشه که این یکی قراره از پا درت بیاره

یه روزی میرسه وقتی داری ته مغزت رو آب و جارو میکنی، یه خاطره محوی گوشه ذهنت پیدا میکنی و بلافاصله همون صدای قدیمی رو میشنوی که میگفت: سخته و نمیتونی از پسش بر بیای. لبخند محوی روی لبت میشینه. سخت بود. فکر میکردی ....

قول سال جدید

امروز ۱۴۰۴/۱/۴ عه.

امروز به خودم قول میدم تو سال جدید بیشتر به خودم توجه کنم و برای سلامتی و حال خوبم ارزش بیشتری قائل باشم. تو چطور؟

قولی که تو این سال به خودت میدی رو کامنت کن.

بهترین رفیقت

همیشه اونجوری که برنامه ریزی میکنیم پیش نمیره. قبلا از این موضوع خیلی عصبی میشدم. همه چیز باید طبق برنامه و در زمان خودش پیش میرفت و شاید تو ۷۰ درصد حالات اینجوری نبود.

اینجور مواقع عصبی میشدم. از دست خودم که کجای کار رو اشتباه پیش رفتم که اونی که میخواستم نشده. زمان زیادی برد تا این رفتار بد رو از رفتار هام پاک کنم. شاید بازیگر اصلی زندگیم من هستم ولی گرداننده زندگی من خداست. همیشه بهترین هارو برام خواسته حتی وقتی خودم حواسم نبوده. بهترین رفیق و یاور بوده برام و همیشه هست حتی وقتی از دستوراتش سرپیچی میکردم.

از یه جا به بعد خودمو کامل سپردم بهش. بهش اعتماد کامل کردم. برنامه زندگیم رو اون میدونه و من بر اساس تصمیمات منطقی و به دور از هیجان انجام میدم. اینکار بهم آرامش میده و باعث میشه فکر کنم تو این جهان پهناور تنها نیستم. چیزی که خیلی ازش میترسم. تنها بودن!

فهمیدم تنها راهی که تنها نباشم اینه که با خدا باشم. کامل خودمو بهش بسپارم و تو هر قدم زندگی باهاش حرف بزنم. میدونه خیلی بهتر از من ولی مگه این نیست که خبرای مهم زندگیت رو اول به بهترین رفیقت میگی؟!