هیچ وقت نگذار قدم بعدیت رو بدانند!

تو زندگی هر کسی افرادی هستند که از دیدن موفقیت ها و دستاوردهات خوشحال نمیشن. ممکنه دوست باشه، آشنا باشه، فامیل یا حتی نزدیکتر و عضوی از خانواده. هیچ قانون نوشته ای نیست که تایید کنه اعضای خانواده باید هم رو حمایت کنن. باید مشوق هم باشن و در هر شرایطی کنار هم. این جز قوانین نانوشته است که از خانواده خودمون انتظار ساپورت داشته باشیم. دیگه دوست و آشنا به کنار.

حرف من اینه از هیچکس انتظار نداشته باش برای پیشرفتت وقت بزاره. بهت گوش بده و بهت راه حل بده. بزرگ ترین ضربه ای که میتونی به خودت بزنی اینه که از کسی انتظار داشته باشی. یادمه زمانی که خیلی بچه بودم، تقریبا ۷ ساله همش با خودم میگفتم خانواده من تا یه سنی با منه. کنارمه و همراهمه. از یه جا به بعد تنها میشم. از همون روزا بود که خیلی انتظار هارو تو خودم کشتم مثلا اینکه چون خانوادمم باید حمایتم کنن. اینکه چون خانوادمن باید از تمام اتفاقات زندگیم با خبر باشن و تو مواقعی خودشون رو نشون بدن. همیشه سعی کردم روی پای خودم وایسم حتی وقتی کلاس دوم بودم. حاضر بودم چوب روی پای خودم وایسادن رو بخورم ولی از کسی کمک نخوام و کسی رو با مسائل زندگیم درگیر نکنم.

اینو تا حالا هیچ وقت به هیچ کس نگفتم ولی وقتی کلاس دوم بودم. مدرسه بهمون لباس ورزشی میداد. بعد لباسی که مدرسه بهم داده بود برام کوچیک بود. تا کردم و گذاشتم تو پلاستیکش تا فردا ببرم عوض کنم. فرداش که بردم پیش مدیر، وقتی دید گفت: چرا پس ندادی مامانت تا کنه اینقد نا مرتبه. ناراحت شدم ولی خب واقعا نامرتب بود. منتها برای کسی که کلا ۸ سالش بود یکم سخت بود بهش این حرف رو بزنن. خلاصه خودش تا کرد ولی چشم غره ای هم بهم رفت.

تقریبا مسائل زیادی گذروندم و تبدیل به خاطره کردم. خوب و بد ولی دوست نداشتم خانوادم درگیر بشن. نه که غریبه بدونم. کلا دوست ندارم کسی درگیر کارام بشه. همه چیز رو دوست دارم تحت کنترل خودم داشته باشم. فکر میکنم خودم رو برای این روزها اماده کرده بودم. الان شرایط خیلی سخته ولی میتونم بگم بدنم امادگی این سختی رو داشته و داره. هر چند بدنم نسبت به این وضعیت بی واکنش نبوده و درگیر بیماری هایی شدم منتها خوشحالم که برای گذروندم این شرایط میتونم ادامه بدم. توان بدنیم کمتر از سال های پیش شده با توجه به اینکه شاید اول راه باشم و مسیر درازی در پیش دارم ولی مهم تر از توان بدنم، اینه که جا نزنم. ادامه دادن گاهی وقتا خیلی سخت تر از توقع ادمه.

خیلی وقتا کم اوردم. خیلی وقتا دلم میخواست به کسی تکیه کنم. به کسی بگم حرفامو. کسی که بشنوه و فقط سر تکون بده حتی نمیخوام نظر بده ولی برای چند ثانیه هم شده شنوای حرفای تو سرم باشن. اوایل خیلی برام سخت بود حرف نزدن. دنبال کسی میگشتم که باهاش حرف بزنم. اتفاقا چوب اینم خیلی خوردم چون با هر کسی حرف زدم علیهم استفاده کرد. منتظر فرصت بود. منم فرصت رو بهش میدادم. بعدها راه هایی پیدا کردم که بتونم خودمو کنترل کنم. تقریبا هم موفق بودم. شدم کسی که نمیزارم کسی سر از کارم در بیاره. یه آدم که مرموزه. کسی نمیدونه چیکار میکنم یا قراره چیکار بکنم. با کی میرم و با کی میام. از این انتخاب واقعا راضیم.