خورشید مه آلود زندگی
راه می روم ولی روی طنابی در ارتفاع. زیر پایم سرشار از تهی و روبرویم مملو از مه تیره. نه راه برگشت دارم نه راهی که جایگزین کنم. مجبورم قدم بردارم. با چشمانی باز که تفاوتی با بسته ندارد، با دیدی مه آلود که هیچ نمیدانم از روبرویم.
گاهی وقت ها می ترسم. البته خیلی وقتا. تکیه گاهی جز خودم ندارم. با خودم میگویم راه حل چیست؟ دست کیست؟ کجا باید بروم که اندکی مسیر هموار باشد؟ ندایی درونم میشنوم: من هستم. در سیاهی مسیر، کنار ترس وجودم، آرامم. میدانم نمیگذارد از مسیر منحرف شوم. میدانم برای اینکه کنارم باشد نباید التماسش را بکنم. میدانم همیشه برایم وقت دارد. میدانم منتظر من است که صدایش بزنم. میدانم در این اینده مبهم، برنامه منظمی برایم دارد. برنامه ای که نمیدانم چیست ولی به وقتش به بهترین بودنش اقرار خواهم کرد.
همیشه همینطور بوده. هر وقت که به سختی رسیدم و صبر کردم راه حل را پیش رویم گذاشته است. گاهی وقتا فراموش میکنم بهترین رفیق تنهایی ام است. گاهی وقت ها فراموش میکنم مرا از چه کابوس هایی نجات داده. کابوس هایی که برای من اسمش زندگی بوده است. تمام ترس هایم، تمام اعتماد نداشته ام به خودم، تمام ضعف وجودم را میدانم از چیست. از ترسی که هر روز گریبان گیرم بوده.
الان ۴ سال میگذرد که کابوس ها رنگ دیگر گرفتند. ولی این کابوس کجا و آن کابوس کجا؟ شرایط الان و پیچش هایش کجا و قبل کجا؟ گاهی وقت ها فراموش میکنم کسی که در آن روزها تنهایم نگذاشت چه کسی بوده. روزهایی که گریه میکردم از ترس. از اینکه زندگی چرا تمام نمیشود گله میکردم ولی الان زندگی ام دارد جان دوباره به خود میگیرد.
خدایا گاهی وقتا ناشکرم. نه که کفر بگم نه ولی از اینکه یادم رفته چه روزهایی پشت سر گذاشتم معذرت میخوام. از اینکه یادم رفته تو چه روزایی هوامو داشتی منو ببخش.
