برای فردا نگرانم!
فکر کردن به آینده میتونه دردناک باشه. به اینکه نمیدونی در آینده چطور بدون پدر و مادرت زندگی کنی؟ چطور وقتی ازدواج نکردی زندگیت رو بکنی و جامعه بهت زور نگه؟ اینکه جز خدا هیچ کس رو تو این دنیا نداری که بتونی بهش پناه ببری. بعضی وقتا میگم خدا کافیه که محتاج کسی نباشی. بعضی وقتا هم میترسم.
نمیدونم تا چه روزی تو این دنیا هستم ولی میدونم تمام تلاش من برای امروز فردام نیست. دارم پلن زندگیم رو میچینم. فقط برای خودم. مثل همیشه. شاید اگه نسبت به قبل نگاه کنم ترسم از موقعیت های جدید کمتر شده ولی از بین نرفته. کسی نیست که هیچ وقت نترسه. هیچ وقت نگران اینده اش نباشه. تمام چیزی که میخوام اینه که واقعا زندگی کنم. برای چند لحظه هم شده ترس و استرس و نگرانی از آینده ای که هیچ دیدی بهش ندارم، رو کنار بزارم.
تا زمانی که باباجونم کنارم بود کمتر این افکار رو داشتم چون فکر میکردم کسی هست راه رو بهم نشون بده. کسی هست که کنارم باشه تو این مسیر. پدر من بود. یک هزارم زمانی که با باباجونم گذروندم با بابام نگذروندم. دردی که رفتنش بهم داد انگار تکه ای از وجودم رو با خودش برد. پدری که فقط اسمشو یدک میکشه و پدربزرگی که به معنای واقعی پدر کنارم بود و حواسش بهم بود.
روزای اخر بهم گفت: تصدیق گرفتی؟ من نشنیدم گفتم چی؟ گفت: چی چی بش میگن؟ اها... گواهی نامه گرفتی؟ جا خوردم. اصلا تو فکردم نبود که براش اقدام کنم ولی به فکر باباجونم بود. از اینکه این همه به فکرم بود دلم یه جوری شد. حتی میگفت چند واحد دیگه دانشگاهت تموم میشه؟ با اینکه ۸۵ سالش بود. همیشه میگفت باید دکتر بشی. دکتر براتی. اون موقع بهم انگیزه میداد که بخوام درس بخونم تا دکتری ولی وقتی به زندگیم نگاه میکردم میدیدم درس خوندن برای من کار درستی نیست. تنها کسی بود که اینقد زیاد منو میفهمید و برام اهمیت قائل بود.
پدر من اصلا خبر نداره من چند سالمه. چند ساله اصلا تبریک تولد بهم نگفته و هیچی نمیدونه ازم. تموم نگرانی از اینده رو از پدرم دارم. اینکه پشتوانه ندارم. اینکه تلاش های من داره سال های گذشته رو درست میکنه نه آینده رو. اینکه سال ها باید تاوان قبل رو بدم و هنوز حرفی از آینده نیست. بلاخره پدر یه نقش هایی داره تو زندگی ادم!
